این نامه انعکاس واپسین طپش قلب منحتبار یکی از هزاران زن بیگناه است که اجتماع - در ظلمت شب احتیاج ... کلمه ی شرافت را از قاموس زندگیش ربوده است.
این نامه،آخرین نامه یک فاحشه است ...
کاش نامه رسان، نامه رابه مادر این زن تیره بخت نمی رساند...
آخرین نامه
((مادر جان)) !...
این آخرین نامه ای است از یک وجبی گور زندگی واژگون بخت خود برای تو می نویسم ...
فاصله من - فاصله پیکر در هم شکسته ی من - باگور بی نام نشانی که در انتظار من است،یک وجب بیش نیست ...
این نامه،هذیان سرسام آور رؤیای وحشتناکی است که در قاموس خانواده های بدبخت،نام مستعارش زندگیست...
مادرجان!...
شایدآخرین کلمه ی این نامه،به منزله ی نقطه سیاهی باشد بر آخرین جمله ی داستان غمانگیز زندگی از یاد رفته ی دخترت...
خدا می داند که در واپسین لحظت عمر، چقدر دلم می خواست پیش تو باشم...
وپس ازسه سال جان کندن تدریجی . هم آغوشی با سودا گران ورشکست شهوت...
در بسترخون آلودهوس های مست وننگ وبد نامی وفراموشی،جان زهرآلودم را درآغوش پر محنت تو،با دست تو،به مرگ می سپردم...
افسوس که تو اینجا نیستی ... نه تنها تو، هیچکس اینجا نیست،جز این پیکر در هم شکسته ام وپیر مردی رنجور،که با دریافت بیست ريال (بیست ريال که مزد آخرین همآ غوشی من است) نامه ای را که اکنون می خوانی به جای من،برای تو می نویسد.
مادر جان!...
می دانم که با خواندن این نامه،به خاطربخت سیاهی که دخترت داشت،تا سرحد جنون خواهی گریست.
گریه کن مادر!... بگذار اشک های تو سیل بنیان کن بنای شرافت کازدبی باشد که دراین دنیای دون،منهای پول، پشتوانه ی زندگی هیچ تیره بختی نیست...
دختر تو مادر، دارد همین حالا،پای دیواری سینه شکسته،درکمال ناکا می و بد نامی می میرد.
ای کاش دختر در به در تو که من بد بخت با شم،میتوانست با مرگ خود،انتقام شیر حلالت رااز زندگی حرامی که داشت بگیرد.
مادرجان!...خواهش می کنم اجازه بدهی قبل ازمرگ،هر چه درد بی درمان درپهنه ی این دل ماتمزده دارم،به صورت قطره های سرگدارن مشتی سرشک دیده گم کرده،به دامان محبتبار تو بسپارم...
میدانم هرگز باور نمی کردی اینچنین نامه ای به دست تو برسد. تو بر حسب نامه های گذشته ی من، دخترت را زنی نجیب می دانستی که شرافتمندانه، دور از خانه وکاشانه،نان مادر ستمدیده وخواهر یتیمش را به دست می آورد ...
چگونه بگویم مادر!...که از بخت بد من بد بخت،در عصری به دنیا آمدم که ((شرافت)) به طور رقت انگیزی بازارش کسادست...
می دانی یعنی چه،مادر،یعنی همه ی هرچه که تا کنون به تو نوشته ام دروغ محض بوده است ... دروغ محض... اما اجتناب نا پزیر..
خدا میداند که هیچ دلم نمی خواست دل شکسته ات را; بار دیگر بشکنم ..
همه آن نامه ها را در روز دیگر که مصادف با بیست و چهارمین سال تولد من،که در حقیقت بیست چهارمین سال تولد یک بد بختی زوال است; به سوزان... وخاکستر سردشان را لابلای بستر پاره ی من که مات ودست نخورده وبی صاحب در کنج کلبه ی فقیرمان افتاده است،دفن کن...
بگذار خاکستر آن نامه ها،لاشه ی افتخار من باشد... افتخار اینکه حد اقل آنقدر تورا عزیز می داشتم که تا واپسین لحظات مرگ،نگذاشتم حتا در تصویر بیچارگی من شریک باشی.
مادر جان!در تمام مدت این سه سالی که مرا به این قبرستان بی سرپوش آرزوها وآمال انسانی، این آخرین ایستگاه امید بیکاران خانه به دوش شهرستانی، این تهران خراب شده، روانه کردی،بر حسب راه نکبت باری که این اجتماع هرزه پیش پای زندگی غریب من گذشت،من یکی ازبی پناه ترین وبی گناه ترین گناه کاران روزگار بوده ام.
افسوس!... هزارافسوس... که ضربان نا مرتب قلبم فرصت نمی دهد تا آنچنان که می خواستم، جزئیات گذشته ی اندوه بارم را برایت شرح دهم. همان قدر باید بگویم که - به مرگ تو مادر - هیچ نفهمیدم چطور شد که زندگی، به سرنوشتی اینقدر درد ناک، دچارم کرد. سه سال تمام شد،شب و روز، کار من پاسخ دادن به تمنای هرزه ی مشتی نامرد بود که درازای پولی نا چیز،همه مستی ها،پستی ها، و رذالت های خود را وحشیانه درذلت زائیده ازپیکر خسته وتب آلود من، خلاصه می کردند ...
آه،خداوندا!... چه سرنوشت وحشتناکی!...
درعرض این سه سال، سرتا سر آرزوهای من ،اشک ها وعشق های پنهانی من، بازیچه ی خنده ها، محبت ها وپایکوبی های ساختگی بود...
در عرض این مدت،هرگز فرصت اینکه چند دقیقه از ته دل به خاطر سیه روزی خودم اشک بریزم نداشته ام...
تنها یکبار، تقریباً شش ماه پیش بود که در کشمکشیک درد جانکاه، صمیمانه خند یدم ... اما به خدا، مادر، اگر بدانی این خنده ی تصادفی را چقدر وحشیانه در لرزش لبانم شکستند!... اخ... اگر بدانی...
آری،مادرجان، شش ماه پیش در همان خانه ای که آشیانه ی حراج تدریجی ناموس محتاج من بود،صاحب فرزندی شدم!...
ازچه پدری؟!...از چند پدر؟!... اینهاراهیچ نمی دانم ... اما آنچه مسلم بود، خدا برای نخستین بار بزرگترین نعمت ها را - نعمت مادر بودن رابه من ارزانی کرد ...
شبی که دخترم، به دنبا آمد تا صبح از خوشحالی خوابم نبرد... برای چند ساعت همه ی درد ها، دربه دری ها، گرفتاری ها را فراموش کرده بودم ... احساس می کردم که زنی نجیبم ودر خانه ای محقر وآبرومند برای شوهرمهربانم، طفلی زیبا به دنیا آورده ام.... وفردا صبح پدرش از دیدن او...
آخ مادر، چه می گویم؟!... چه می خواهم بگویم!... آه... ای آرزوهای خام... ای آرزو های نا کام!...
مادر جان !... اگر بدانی فردای آن شب چه بر سرم آوردند؟!...
(رئیس) آن خانه نفرین شده، بچه ام را از دستم گرفت، به زور گرفت. قدرت اینکه از جا تکان بخورم نداشتم... هر چه فریاد کردم ماما!...ماما!... فریادم دردل سنگش مؤثر واقع نشد.
آخ مادر. به بین سرنوشت، کار انسان را به کجا می کشاند... که در خانه ای چنین رسوا،به زنی رسوا که رئیس خانه است،باید ((ماما)) گفت... آخ بی چاره مادر...
باری... بچه ام را از آغوشم بیرون کشیدند... بردند... هنگامی که برای آخرین بار نگاهم به قیافه ی معصوم طفل بیگناه افتاد، مثل این که با یک نگاه سرگردان از من پرسید:((چرا))؟!...
دخترم را بردند... وبر حسب قوانین حاکم بر اینچنین خانه ها، او را در خلوت محض به خاک سرد کوچه ها سپردند.
چه میدانم ؟!... شاید این حکمت خدا بود. شاید خدا فکر کرده بود که مردنش بهتر از ماندنش است... دنیایی که سرنوشت دختر زن نجیبی چون تو را به اینجا می کشاند، چه سر نوشتی می توانست نصیب دختر یک فاحشه ی بد بخت کند.
پس ازدخترم، مراهم بیرون کردند... از کارافتاده بودم... درد فقدان بچه،کمرهستی مرا شکسته بود.
مادر جان... تصادفی نیست که شش ماه است نزد تو خجلم ونتوانسته ام مقرری ماهانه را برایت بفرستم.
به خدا مادر،در عرض این شش ماه درآمدم حتا آنقدر نبوده است که یک شب با شکم سیر به خواب روم!...
چه خواب؟!... چه شکم؟!... چه بد بختی؟!... شش ماه تمام است که شب و روز در کوچه ها وچس کوچه ها ویلانم... در عرضاین شش ماه،به صد جور مرض استخوان سوز گرفتار شدم...
دیگر نمی توانم حرف بزنم، بغض دارد خفه ام می کند. بغض نیست... مرگ است!!... مرگ در کار تحویل گرفتن پس مانده ی چان من است: خدا حافظ، مادر!...
شیرت را به من حلال کن: به خواهر کوچکم هرگز نگو که خواهر نگون بختش چطور زندگی کرد،چطور مرد; نه; مادر جان... نگو...
خدانگهدارتان... !..
پایان