تبليغاتX
کارو

کارو

کفر

 

 

دگر فریاد ها در سینه ی تنگم نمی گنجد
دگر از فرط می نوشی يم مستی نمی بخشد
دگر حشیش و گرس و بنگ آرامم نمی سازد
باری بدن اندوه و خرامان است
دلم خواهد كه فریاد رعد آسا زنم
فریاد بر گویم خدایی نیست!
خدایی كه فغان و ناله هایم در دل او بی اثر باشد
خدا نیست
خدا هیچ است!
خدا پوچ است!
...
خدا جسمی است بی معنی!
"
خدا یك لفظ شیرین است"
من اینك ناله ی نی را خدا خوانم
من آن پیمانه ی می را خدا خوانم
خدای من حشیش و گرس و بنگ می باشد
خدای من شراب خون رنگ می باشد
شما ای مولیانی كه می گویید خدا هست؟!
و برای او صفتهای توانا هم روا دارید!
بگویید پس بفهمم
چرا اشك مرا هرگز نمی بیند؟
چرا ناله های قلب مرا هرگز نمی شنود؟
"
عجب بی پرده امشب من سخن گفتم؟!!!!"
خداوندا...
اگر در نعشه ی افیون از من مست گناهی سر زد ببخشیدم
ولی نه؟!
چرا من روسیه باشم؟
چرا غلاده ی تهمت مرا در گردن آویزد؟
شب است و ماه میتابد
ستاره نقره می باشد
و گنجشك بر لبان هوس انگیز زنبق می زند بوسه
من اما سرد و خاموشم
خداوندا...
تو در قرآن جاویدت هزاران وعده ها دادی
تو می گفتی كه نامردان بهشت را نمی بینند
ولی من دیده ام
كه نامردان به از مردان
((
از خون جوانها،كاخها ساختند!))
تو میگفتی اگر اهریمن شهوت
بر انسان حكم فرماید
من او را مغلوب و با صلیب خویش مصلوب خواهم كرد!
ولی من دیده ام
چشمان شهوت ران فرزندی
كه بر اندام لخت مادرش دزدانه می لغزید!
پس...قولت!
اگر مردانگی این است
به نامردی نامردان قسم
نامرد نامردم اگر دستی به قرآنت بیالایم!
خداوندا...
اگر روزی ز عرش خود به زیر آیی
لباس فقر پوشی
"
غرورت را"
به زیر پای به هم ریزی
و
شب آهسته و خسته
تهی دست و زبان بسته
به سوی خانه باز آیی
زمین و آسمان را كفر میگویی
نمی گویی!
خداوندا...
اگر در روز گرما خیز تابستان تنت را بر سایه ی دیوار بگشایی
لبت را بر كاسه ی مسی قیر اندود بگذاری
زمین و آسمان را كفر می گویی
نمی گویی!
خداوندا...
اگر با مردم آمیزی
پس روزی ز پیشانی عرق ریزی
زمین وآسمان را كفر می گویی
نمی گویی؟

دگر فریادها در سینه تنگم نمی گنجد
دگر در جام چشمم باده شادی نمی رقصد
دگر از فرط می نوشی . می هم مستی نمی بخشد
دگر قلبم چنان کانیست
مرا از خویشتن طردم نمیسازد
اگر فریادهایی از دل دیوانه برخیزد
برای نامرادیهای دل باشد
بهدی درد تنهایی دلم را رنج میدارد
که با اوای دل خواهم کشم فریاد و گویم
خدایی کز سرشک غم بدین سان ازمودم من . خدا نیست
خدایی که فغان اتشینم در دل سرد او بی اثر باشد . خدا نیست
چرا در پرده میگویم
خدا هرگز نمی باشد
چرا اشک مرا هرگز نمی بیند
چرا بر ناله پر خواهشم پاسخ نمیگوید
چرا او این چنین کور و کر و لال است
و یا شاید درون بارگاه خویش کسی لب بر لبانش مست تنهایی
و یا شاید دگر پر گشته طاقت و صبرش
کنون از دست داده ان صفتها را . همه از دست داده
من امشب ناله نی را خدا دانم
من امشب ساغر می را خدا دانم
مرا پستان گرم لاله رخساران خدا باشد
خدا هیچ است. خدا پوچ است
خدا رویایی رنگین است
خدا را از ان این شنیدستم. نخواهم هیچ ان را سجده کردن

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه سوم فروردین 1387ساعت 1:46  توسط کلاغ سفید  | 

یک با یک برابر نیست به خدا قسم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

معلم پای تخته داد می زد
صورتش از خشم گلگون بود
و دستانش به زیر پوششی از گردپنهان بود
ولی ‌آخر كلاسی ها
لواشك بین خود تقسیم می كردند
وان یكی در گوشه ای دیگر جوانان را ورق می زد
برای آنكه بی خود های و هو می كرد و با آن شور بی پایان
تساوی های جبری رانشان می داد
خطی خوانا به روی تخته ای كز ظلمتی تاریك
غمگین بود
تساوی را چنین بنوشت
یك با یك برابر هست
از میان جمع شاگردان یكی برخاست
همیشه یك نفر باید به پا خیزد
به آرامی سخن سر داد
تساوی اشتباهی فاحش و محض است
معلم
مات بر جا ماند
و او پرسید
گر یك فرد انسان واحد یك بود آیا باز
یك با یك برابر بود
سكوت مدهوشی بود و سئوالی سخت
معلم خشمگین فریاد زد
آری برابر بود
و او با پوزخندی گفت
اگر یك فرد انسان واحد یك بود
آن كه زور و زر به دامن داشت بالا بود
وانكه قلبی پاك و دستی فاقد زر داشت
پایین بود
اگر یك فرد انسان واحد یك بود
آن كه صورت نقره گون
چون قرص مه می داشت
بالا بود
وان سیه چرده كه می نالید
پایین بود
اگریك فرد انسان واحد یك بود
این تساوی زیر و رو می شد
حال می پرسم یك اگر با یك برابر بود
نان و مال مفت خواران
از كجا آماده می گردید
یا چه كس دیوار چین ها را بنا می كرد ؟
یك اگر با یك برابر بود
پس كه پشتش زیر بار فقر خم می شد ؟
یا كه زیر صربت شلاق له می گشت ؟
یك اگر با یك برابر بود
پس چه كس آزادگان را در قفس می كرد ؟
معلم ناله آسا گفت
بچه ها در جزوه های خویش بنویسید
یك با یك برابر نیست

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم دی 1386ساعت 1:40  توسط کلاغ سفید  | 

تی ... جون ببخشید من اعصابم سر جاش نیست و این پستا هم واسه اینه که نمی خوام جای جعفر خالی باشه دلم بیشتر براش تنگ می شه این خواهش رو از من بپذیر وکمک کن تا وقتی جعفر میاد وبلاگ رو دو تایی آپ کنیم

از کارو

بی وفا

زین سپس با دگران عشق و صفا خواهم کرد همچو تو یکسره من ترک وفا خواهم کرد

زین سپس جای وفا چون تو جفا خواهم کرد ترک سجاده و تسبیح و َردا خواهم کرد

گذر از کوی تو چون باد صبا خواهم کرد

هرگز این گوش من از تو سخن حق نشنید مردمان گوش به افسانهَ زاهد ندهید

داده از پند به من پیر خرابات نوید کز تو ای عهد شکن این دل دیوانه رمید

شِکوه زآین بدت پیش خدا خواهم کرد

درس حکمت همه را خواندم و دیدم به عیان بهر هر درد دوایی است دواها پنهان

نسخهَ درد من این بادهَ ناب است بدان کز طبیبان جفا جوی نگرفتم درمان

زخم دل را میِ ناب دوا خواهم کرد

من که هم می خورم و دُردی آن پادشهم بهتر آنست که اِمشب به همانجا بروم

سر خود بر در خُمخانهَ آن شاه نهم آنقدر باده خورم تا زغم آزاد شوم

دست از دامن طناز رها خواهم کرد

خواهم از شیخ کشی شهره این شهر شوم شیخ و ملاء و مُریدان همه را قهر شوم

بر مذاق همه شیخان دغل زهر شوم گر که روزی زقضا حاکم این شهر شوم

خون صد شیخ به یک مست روا خواهم کرد

زکم و بیش و بسیار بگیرم از شیخ وجه اندوخته و دینار بگیرم از شیخ

آنقدر جامه و دستار بگیرم از شیخ باج میخانهَ اَمرار بگیرم از شیخ

وسط کعبه دو میخانه بنا خواهم کرد

وقف سازم دو سه میخانهَ با نام و نشان وَندَر آنجا دو سه ساقی به مهروی عیان

تا نمایند همه را واقف ز اسرار جهان گِرد هر چرخ به من مهلتی ای باده خواران

کف این میکده ها را زعبا خواهم کرد

هر که این نظم سرود خرٌم و دلشاد بُود خانهَ ذوقی و گوینده اش آباد بُود

انتقادی نبود هر سخن آزاد بُود تا قلم در کف من تیشهَ فرهاد بُود

تا ابد در دل این کوه صدا خواهم کرد

کارو

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386ساعت 19:30  توسط کلاغ سفید  | 

آخرین نامه یک فاحشه ...

این نامه انعکاس واپسین طپش قلب منحتبار یکی از هزاران زن بیگناه است که اجتماع - در ظلمت شب احتیاج ... کلمه ی شرافت را از قاموس زندگیش ربوده است.

این نامه،آخرین نامه یک فاحشه است ...

کاش نامه رسان، نامه رابه مادر این زن تیره بخت نمی رساند...

 

 

 

آخرین نامه

 

 

((مادر جان)) !...

این آخرین نامه ای است از یک وجبی گور زندگی واژگون بخت خود برای تو می نویسم ...

فاصله من - فاصله پیکر در هم شکسته ی من - باگور بی نام نشانی که در انتظار من است،یک وجب بیش نیست ...

این نامه،هذیان سرسام آور رؤیای وحشتناکی است که در قاموس خانواده های بدبخت،نام مستعارش زندگیست...

مادرجان!...

شایدآخرین کلمه ی این نامه،به منزله ی نقطه سیاهی باشد بر آخرین جمله ی داستان غمانگیز زندگی از یاد رفته ی دخترت...

خدا می داند که در واپسین لحظت عمر، چقدر دلم می خواست پیش تو باشم...

وپس ازسه سال جان کندن تدریجی . هم آغوشی با سودا گران ورشکست شهوت...

در بسترخون آلودهوس های مست وننگ وبد نامی وفراموشی،جان زهرآلودم را درآغوش پر محنت تو،با دست تو،به مرگ می سپردم...

افسوس که تو اینجا نیستی ... نه تنها تو، هیچکس اینجا نیست،جز این پیکر در هم شکسته ام وپیر مردی رنجور،که با دریافت بیست ريال (بیست ريال که مزد آخرین همآ غوشی من است) نامه ای را که اکنون می خوانی به جای من،برای تو می نویسد.

مادر جان!...

می دانم که با خواندن این نامه،به خاطربخت سیاهی که دخترت داشت،تا سرحد جنون خواهی گریست.

گریه کن مادر!... بگذار اشک های تو سیل بنیان کن بنای شرافت کازدبی باشد که دراین دنیای دون،منهای پول، پشتوانه ی زندگی هیچ تیره بختی نیست...

دختر تو مادر، دارد همین حالا،پای دیواری سینه شکسته،درکمال ناکا می و بد نامی می میرد.

ای کاش دختر در به در تو که من بد بخت با شم،میتوانست با مرگ خود،انتقام شیر حلالت رااز زندگی حرامی که داشت بگیرد.

مادرجان!...خواهش می کنم اجازه بدهی قبل ازمرگ،هر چه درد بی درمان درپهنه ی این دل ماتمزده دارم،به صورت قطره های سرگدارن مشتی سرشک دیده گم کرده،به دامان محبتبار تو بسپارم...

میدانم هرگز باور نمی کردی اینچنین نامه ای به دست تو برسد. تو بر حسب نامه های گذشته ی من، دخترت را زنی نجیب می دانستی که شرافتمندانه، دور از خانه وکاشانه،نان مادر ستمدیده وخواهر یتیمش را به دست می آورد ...

چگونه بگویم مادر!...که از بخت بد من بد بخت،در عصری به دنیا آمدم که ((شرافت)) به طور رقت انگیزی بازارش کسادست...

می دانی یعنی چه،مادر،یعنی همه ی هرچه که تا کنون به تو نوشته ام دروغ محض بوده است ... دروغ محض... اما اجتناب نا پزیر..

خدا میداند که هیچ دلم نمی خواست دل شکسته ات را; بار دیگر بشکنم ..

همه آن نامه ها را در روز دیگر که مصادف با بیست و چهارمین سال تولد من،که در حقیقت بیست چهارمین سال تولد یک بد بختی زوال است; به سوزان... وخاکستر سردشان را لابلای بستر پاره ی من که مات ودست نخورده وبی صاحب در کنج کلبه ی فقیرمان افتاده است،دفن کن...

بگذار خاکستر آن نامه ها،لاشه ی افتخار من باشد... افتخار اینکه حد اقل آنقدر تورا عزیز می داشتم که تا واپسین لحظات مرگ،نگذاشتم حتا در تصویر بیچارگی من شریک باشی.

مادر جان!در تمام مدت این سه سالی که مرا به این قبرستان بی سرپوش آرزوها وآمال انسانی، این آخرین ایستگاه امید بیکاران خانه به دوش شهرستانی، این تهران خراب شده، روانه کردی،بر حسب راه نکبت باری که این اجتماع هرزه پیش پای زندگی غریب من گذشت،من یکی ازبی پناه ترین وبی گناه ترین گناه کاران روزگار بوده ام.

افسوس!... هزارافسوس... که ضربان نا مرتب قلبم فرصت نمی دهد تا آنچنان که می خواستم، جزئیات گذشته ی اندوه بارم را برایت شرح دهم. همان قدر باید بگویم که - به مرگ تو مادر - هیچ نفهمیدم چطور شد که زندگی، به سرنوشتی اینقدر درد ناک، دچارم کرد. سه سال تمام شد،شب و روز، کار من پاسخ دادن به تمنای هرزه ی مشتی نامرد بود که درازای پولی نا چیز،همه مستی ها،پستی ها، و رذالت های خود را وحشیانه درذلت زائیده ازپیکر خسته وتب آلود من، خلاصه می کردند ...

آه،خداوندا!... چه سرنوشت وحشتناکی!...

درعرض این سه سال، سرتا سر آرزوهای من ،اشک ها وعشق های پنهانی من، بازیچه ی خنده ها، محبت ها وپایکوبی های ساختگی بود...

در عرض این مدت،هرگز فرصت اینکه چند دقیقه از ته دل به خاطر سیه روزی خودم اشک بریزم نداشته ام...

تنها یکبار، تقریباً شش ماه پیش بود که در کشمکشیک درد جانکاه، صمیمانه خند یدم ... اما به خدا، مادر، اگر بدانی این خنده ی تصادفی را چقدر وحشیانه در لرزش لبانم شکستند!... اخ... اگر بدانی...

آری،مادرجان، شش ماه پیش در همان خانه ای که آشیانه ی حراج تدریجی ناموس محتاج من بود،صاحب فرزندی شدم!...

ازچه پدری؟!...از چند پدر؟!... اینهاراهیچ نمی دانم ... اما آنچه مسلم بود، خدا برای نخستین بار بزرگترین نعمت ها را - نعمت مادر بودن رابه من ارزانی کرد ...

شبی که دخترم، به دنبا آمد تا صبح از خوشحالی خوابم نبرد... برای چند ساعت همه ی درد ها، دربه دری ها، گرفتاری ها را فراموش کرده بودم ... احساس می کردم که زنی نجیبم ودر خانه ای محقر وآبرومند برای شوهرمهربانم، طفلی زیبا به دنیا آورده ام.... وفردا صبح پدرش از دیدن او...

آخ مادر، چه می گویم؟!... چه می خواهم بگویم!... آه... ای آرزوهای خام... ای آرزو های نا کام!...

مادر جان !... اگر بدانی فردای آن شب چه بر سرم آوردند؟!...

(رئیس) آن خانه نفرین شده، بچه ام را از دستم گرفت، به زور گرفت. قدرت اینکه از جا تکان بخورم نداشتم... هر چه فریاد کردم ماما!...ماما!... فریادم دردل سنگش مؤثر واقع نشد.

آخ مادر. به بین سرنوشت، کار انسان را به کجا می کشاند... که در خانه ای چنین رسوا،به زنی رسوا که رئیس خانه است،باید ((ماما)) گفت... آخ بی چاره مادر...

باری... بچه ام را از آغوشم بیرون کشیدند... بردند... هنگامی که برای آخرین بار نگاهم به قیافه ی معصوم طفل بیگناه افتاد، مثل این که با یک نگاه سرگردان از من پرسید:((چرا))؟!...

دخترم را بردند... وبر حسب قوانین حاکم بر اینچنین خانه ها، او را در خلوت محض به خاک سرد کوچه ها سپردند.

چه میدانم ؟!... شاید این حکمت خدا بود. شاید خدا فکر کرده بود که مردنش بهتر از ماندنش است... دنیایی که سرنوشت دختر زن نجیبی چون تو را به اینجا می کشاند، چه سر نوشتی می توانست نصیب دختر یک فاحشه ی بد بخت کند.

پس ازدخترم، مراهم بیرون کردند... از کارافتاده بودم... درد فقدان بچه،کمرهستی مرا شکسته بود.

مادر جان... تصادفی نیست که شش ماه است نزد تو خجلم ونتوانسته ام مقرری ماهانه را برایت بفرستم.

به خدا مادر،در عرض این شش ماه درآمدم حتا آنقدر نبوده است که یک شب با شکم سیر به خواب روم!...

چه خواب؟!... چه شکم؟!... چه بد بختی؟!... شش ماه تمام است که شب و روز در کوچه ها وچس کوچه ها ویلانم... در عرضاین شش ماه،به صد جور مرض استخوان سوز گرفتار شدم...

دیگر نمی توانم حرف بزنم، بغض دارد خفه ام می کند. بغض نیست... مرگ است!!... مرگ در کار تحویل گرفتن پس مانده ی چان من است: خدا حافظ، مادر!...

شیرت را به من حلال کن: به خواهر کوچکم هرگز نگو که خواهر نگون بختش چطور زندگی کرد،چطور مرد; نه; مادر جان... نگو...

 

خدانگهدارتان... !..

پایان

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم مهر 1386ساعت 2:45  توسط کلاغ سفید  |